يکی می آيد....يکی می رود....

شاد باشیم یا نه؟!
عزیزی از راه میرسد و شادی می آورد. گویی جانی به تن باز می آید. افسردگی می رود و امید و نشاط در دل می نشیند. خاطرات شاد قدیم زنده می شود و با محبت و توجه روحی در دل این عزیز دمیده می شود. چند صباحی می گذرد که خبر سفر عزیزی دیگر را می شنوم. با اینکه انتظار داشتم اما همچون همیشه بر هم زننده آرامش زندگی می شود.....آری مردی به سفری می رود که عزیز است و ....باز نمی گردد.
حالا حس می کنم که چشمانم را می بندم و او را می بینم با قابی از پروانه های زیبایش - با هدایایی که برایم داشت با آن عروسک عکاس که هنوز دارمش با اینکه دیگر بسیار کهنه شده. و شاید دورترین خاطره ای که از بچگی دارم- شاید ۴ یا ۵ ساله بودم: بازی دست من که به سوی دهانش می رفت و پخ پخ او که مرا به خنده های بی انتها می کشاند.....او شاید تنها خویشاوند فامیلی ام بود که بسیار دوستش داشتم.....
به زمان کودکی می روم و این شعر را که از جایی پیدا کردم برای خودم زمزمه می کنم:
I have an uncle
He so special to me
He lives far away
So him I dont see
The girl I am though
I wish he could live next door
But this is not so
So i will just dream of more
Distance gives some what an empty space
But in my mind i can see his face
We talk on the phone once and awhile
And in my heart i hold his smile
Iremember how he has such kind ways
That store in my memory of my chilhood days
I miss him so much i truly love him so
So i write this poem to let him know
On the wings of the angel i send hugs and smiles
They will travel for me over the distant miles
Delivering to my uncle "Javad" a warm hello
Wispering in his ear your niece misses and loves you so
سیما- دی ۵۸
گویی که قرنهاست ننوشته ام....
به نظر می رسه که قرنهاست که ننوشته ام. آنقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود که حد نداشت. این روزها همش با خودم حرف می زنم. توی ذهنم. موقع انجام کاری که احتیاج به تمرکز نداره. حتی موقع رانندگی. با دانشجوهام حرف می زنم. نصیحتشون می کنم. البته توی خواب هم دارم باهاشون حرف می زنم. حالا بعد براتون می نویسم که چه چیزها می گم. به گمانم در یک فاز تکاملی جدید قرار دارم. شاید مرحله بعدی حرف زدن با صدای بلند باشه! مثل آن مردی که توی فروشگاه کمک می کند و آنچه می خریم درون نایلن می گذارد و بعد می گذارد توی چرخ خریدمان. مدام حرف می زند. بی آزار است و کارهای معمول زندگی را هم به خوبی انجام می دهد اما در یک دنیای دیگری هم زندگی می کند!... شاید منهم یه روز آنطور شوم!
خلاصه روزها گذشت و من آنقدر درگیر درس دادن بودم که اینجا نیامدم و ننوشتم. اما دلم خیلی می خواست که وقت داشتم و می نوشتم. حالا دو سه روزی تعطیلم و تنها چیزی که انتظارش را می کشیدم اینجا آمدن و نوشتن بود. البته توی مود یا حالت روحی خوبی هم نیستم. سال پدر نزدیکه و من این روزها احساس آدمی را دارم که می داند عزیزش به زودی از دست می رود ولی نمی تواند جلوی واقعه را بگیرد. گویی ساعت تک تک می کند و در یک لحظه قلبی از کار می ایستد. بعد گویی جدیدا خبر بدی را به من داده اند و همه چیز برایم تازه تازه شده است.....حالا باز می آیم و اینجا می نویسم.......
عمران نيز رفت!
باورم نيست شاعر و طنز پردازی را که آنچنان ارزش می نهادم ديگر قلم به دست نگيرد و طبع روان و شوخش ديگر کلمات موزون و دلنشين ننويسد....

قلم منهم پيش نمی رود تا در سوگ عمران صلاحی بنويسم.....
گم کرده - پيرايه يغمايی
گم کرده
سينهی پر شورم و آواز را گم کردهام / بال و پر دارم ، ولی پرواز را گم کردهام
توشهی پايان من در خانهی آغاز ماند / چل کليد خانهی آغاز را گم کردهام
های و هويی دارم و در غربتم با اين خروش/ سازم ،اما زخمهی دمساز را گم کردهام
در نمازم ، راز دارم با خدای چاره ساز/ راز را گم کردهام ، همراز را گم کردهام
همنوا با خويش بودم در گذار زندگی / هم نوا و هم نواپرداز را گم کردهام
چشم در راهم نگاهم بيکران را آرزوست / حاصل اما ؛ چشم و چشمانداز را گم کردهام
کودک شيطان عشقم، درس و مشقم عشق وعشق/ راه مکتب خانهی شيراز را گم کردهام
پيرايه يغمايی
جمعه ٢٩ ارديبهشت ١٣٨٥
